حكيم ابوالقاسم فردوسى
948
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بشد لنبك و آب چندى كشيد * خريدار آبش نيامد پديد غمى گشت و پيراهنش در كشيد * يكى آبكش را ببر بر كشيد بها بستد و گوشت بخريد زود * بيامد سوى خانه چون باد و دود بپخت و بخوردند و مى خواستند * يكى مجلس ديگر آراستند ببود آن شب تيره با مى بدست * همان لنبك آبكش مى پرست چو شب روز شد تيز لنبك برفت * بيامد بنزديك بهرام تفت به دو گفت روز سيم شاد باش * ز رنج و غم و كوشش آزاد باش بزن دست با من يك امروز نيز * چنان دان كه بخشيدهاى زرّ و چيز به دو گفت بهرام كين خود مباد * كه روز سديگر نباشيم شاد برو آبكش آفرين خواند و گفت * كه بيدار دل باش و با بخت جفت ببازار شد مشك و آلت ببرد * گروگان بپرمايه مردى سپرد خريد آنچ بايست و آمد دوان * بنزديك بهرام شد شادمان به دو گفت يارى ده اندر خورش * كه مرد از خورشها كند پرورش ازو بستد آن گوشت بهرام زود * بريد و بر آتش خورشها فزود چو نان خورده شد مى گرفتند جام * نخست از شهنشاه بردند نام چو مى خورده شد خواب را جاى كرد * ببالين او شمع بر پاى كرد بروز چهارم چو بفروخت هور * شد از خواب بيدار بهرام گور بشد ميزبان گفت كاى نامدار * ببودى درين خانهء تنگ و تار بدين خانه اندر تن آسان نه اى * گر از شاه ايران هراسان نه اى دو هفته بدين خانهء بىنوا * بباشى گر آيد دلت را هوا برو آفرين كرد بهرامشاه * كه شادان و خرّم بدى سال و ماه سه روز اندرين خانه بوديم شاد * ز شاهان گيتى گرفتيم ياد بجايى بگويم سخنهاى تو * كه روشن شود زو دل و راى تو كه اين ميزبانى ترا بر دهد * چو افزون دهى تخت و افسر دهد بيامد چو گرد اسپ را زين نهاد * بنخچير گه رفت زان خانه شاد همى كرد نخچير تا شب ز كوه * برآمد سبك باز گشت از گروه [ داستان بهرام گور با براهام جهودى ] ز پيش سواران چو ره برگرفت * سوى خان بىبر براهام تفت بزد در بگفتا كه بىشهريار * بماندم چو او باز ماند از شكار شب آمد ندانم همى راه را * نيابم همى لشكر و شاه را گر امشب بدين خانه يابم سپنج * نباشد كسى را ز من هيچ رنج بپيش براهام شد پيش كار * بگفت آنچ بشنيد ازان نامدار براهام گفت ايچ ازين در مرنج * بگويش كه ايدر نيابى سپنج بيامد فرستاده با او بگفت * كه ايدر ترا نيست جاى نهفت به دو گفت بهرام با او بگوى * كز ايدر گذشتن مرا نيست روى همى از تو من خانه خواهم سپنج * نيارم بچيزت ازان پس برنج چو بشنيد پويان بشد پيش كار * بنزد براهام گفت اين سوار